در حال بارگذاری…

رفتن به محتوای اصلی

پلتفرم جامع علوم و معارف اسلامی همگامان


سهم موجودات از وجود

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

سهم موجودات از وجود

در بحث محرّم امسال به خلاصۀ جلسۀ 39 (15 صفر 1448) با عنوان «سهم موجودات از وجود» می‌رسیم.

در فرازهای پنجم تا هفتم از دعای شانزدهم صحیفۀ سجادیه، می‌خوانیم:

«أَنْتَ الَّذِي وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً. وَ أَنْتَ الَّذِي جَعَلْتَ لِكُلِّ مَخْلُوقٍ فِي نِعَمِكَ سَهْماً. وَ أَنْتَ الَّذِي عَفْوُهُ أَعْلَى مِنْ عِقَابِهِ.»

تویی آن‌که از جهت رحمت و علم، همه‌چیز را فرا گرفته‌ای. و تویی آن‌که برای هر آفریده‌ای، سهم و نصیبی از نعمت‌هایت قرار داده‌ای. و تویی آن‌که عفو و بخشش از کیفرش برتر است.

«أَنْتَ الَّذِي» خطاب در حضور است؛ یعنی خود را در حضور الهی می‌بینیم که نشان‌دهندۀ قرب و نزدیکی به حق‌تعالی است. البته نه اینکه ما به خدا نزدیک شدیم، بلکه وقتی وجود گرفتیم، او به ما نزدیک شد که الآن هستیم و نزدیکی او را می‌یابیم؛ وگرنه نبودیم و نیستیم. این عبارت همان معنای «ايّاک» را دارد؛ یعنی به مقامی رسیده‌ایم که رتبۀ خودمان را به‌لحاظ وجود، فقیرترین فقرا درک می‌کنیم.

ادراک فقر را از فراز «وَ أَنْتَ الَّذِي جَعَلْتَ لِكُلِّ مَخْلُوقٍ فِي نِعَمِكَ سَهْماً»، براساس خطبۀ یک نهج‌البلاغه بررسی کردیم و به کیفیت جریان وحدت شخصیه و حقیقت ولایت در وجود رسیدیم. فهمیدیم رسیدن به غنای مطلق به‌ معنای دنبال کمال و نتیجه گشتن و خود را دیدن نیست؛ بلکه حق‌تعالی خلیفه‌اش را جعل کرده تا خودش به ظهور برسد و شناخته شود و ظهورات فقط آینۀ او هستند.

حضرت علی(علیه‌السلام) در خطبۀ یک نهج‌البلاغه می‌فرماید:

«أَنْشَأَ الْخَلْقَ إِنْشَاءً وَ ابْتَدَأَهُ ابْتِدَاءً بِلَا رَوِيَّةٍ أَجَالَهَا وَ لَا تَجْرِبَةٍ اسْتَفَادَهَا وَ لَا حَرَكَةٍ أَحْدَثَهَا وَ لَا هَمَامَةِ نَفْسٍ اضْطَرَبَ فِيهَا أَحَالَ الْأَشْيَاءَ لِأَوْقَاتِهَا وَ [لَاءَمَ‏] لَأَمَ بَيْنَ مُخْتَلِفَاتِهَا وَ غَرَّزَ غَرَائِزَهَا وَ أَلْزَمَهَا أَشْبَاحَهَا عَالِماً بِهَا قَبْلَ ابْتِدَائِهَا مُحِيطاً بِحُدُودِهَا وَ انْتِهَائِهَا عَارِفاً بِقَرَائِنِهَا وَ أَحْنَائِهَا...»

بی‏سابقۀ ماده و مواد، مخلوقات را لباس هستی پوشاند، و آفرینش را آغاز کرد، بدون به‌کارگیرى اندیشه و سود جستن از تجربه و آزمایش، و بدون آنکه حرکتی از خود پدید آورد، و فکر و خیالى که تردید و اضطراب در آن روا دارد. موجودات را پس از به وجود آمدن به مدار اوقاتشان تحویل داد، و بین اشياء گوناگون ارتباط و هماهنگى برقرار کرد، ذات هر يک را اثر و طبيعتی معین داد، و آن اثر را لازمۀ وجود او نمود، درحالی‌که به تمام اشیاء پیش از به وجود آمدنشان دانا، و به حدود و انجام كارشان محیط و آگاه، و به اجزاء و جوانب همۀ آن‌ها عالم و آشنا بود.

ابداء در مرتبۀ عقل است که حق‌تعالی خودش را در آینۀ خودش می‌بیند؛ یعنی فقط تصویری از صاحب عکس وجود دارد. البته آینه‌ای نیست که خدا خودش را جلوی آینه ببیند، آینۀ خدا همان صفات اوست که از خودش بر خودش ظهور پیدا می‌کند. پس نمی‌گوییم ابتدا آینه‌ای از صفات بود و خدا خودش را در آن دید، بلکه می‌گوییم در آینۀ صفات، خودش را می‌بیند. خداوند هیچ الگویی جز ظهور ذات خودش ندارد و خودش جلوی خودش است. وقتی ما هم جلوی آینه می‌ایستیم و خودمان را می‌بینیم، تصویر ما در آینه هیچ‌چیز ما را ندارد؛ این را می‌گوییم عدم ملکه.

در واقع، عدم ملکه به معنای عدم مطلق نیست؛ یعنی ما در مقابل وجود، عدم مطلق نداریم. اگر بگوییم یک عدمی بود و خدا به آن عدم وجود داد، دو مرحله در وجود می‌بینیم؛ یکی که وجود ندارد و یکی که وجود دارد. در این حالت، یک نیستی را هم برای هستی اثبات می‌کنیم. درحالی‌که در هستی، نیستی وجود ندارد. وقتی هستیِ اسماء آمد، این هست از خودش هیچ‌چیز ندارد که به آن عدم ملکه می‌گویند. ملکه دارایی‌های خداست؛ خداوند انشا و خلق و جعل می‌کند و در آن جعل، به این عدم که هیچ حرکت و استفاده‌ای ندارد ملکات را می‌دهد. یعنی ظهورات عدم مطلق یا عدم نسبی در مقابل وجود نیستند؛ بلکه عدم ملکه هستند و هیچ استقلال و بودی از خود ندارند.

در قیامت نیز که عده‌ای به عدم می‌رسند، به معنای عدم مطلق نیست؛ زیرا وجود دارند و هستند. آن‌ها از آنچه که دارند نمی‌توانند استفاده کنند و این عدم ملکه است. عدم ملکه در مقابل چشم بینا، کوری و در مقابل گوش شنوا، کری است، یعنی گوش دارد اما

چشم باز و گوش باز و این عمی

حیرتم از چشم‌بندی خدا

پس آن‌ها ‌همۀ ملکات را دارند اما آن‌ها را به ظهور نرسانده و می‌گوییم در عدم مانده‌اند. عدم نسبی هم نداریم و عدم ملکه است؛ یعنی هر‌چه دارند امانت و عاریه است و از خود چیزی ندارند.

برای مثال، رابطۀ نور خورشید و شیشه را در نظر بگیریم. خورشید به‌محض اراده، طلوع می‌کند و همه جا پر از نور و حرارت می‌شود. اما شیشه در ‌رابطه‌ با نور، عدم ملکه دارد؛ چون نور ذاتی‌اش نیست و خورشید نور را به آن افاضه می‌کند. وقتی خورشید نور خودش را جمع می‌کند، شیشه در تاریکی و سردی می‌ماند؛ چون اصلاً ملکۀ نور را نداشت. انسان هم هنگام مردن اگر ملکات الهی را با خود ببرد، بهشتی و نورانی است و در رتبۀ خودش به لقا می‌رسد. اما اگر هیچ‌کدام از ملکاتی که باید به تعیّن می‌رسانده را ظهور نداده باشد، جهنمی است.

سپس حضرت(علیه‌السلام) به بیان مراتب وجود پرداخته و با عبارت «عَالِماً بِهَا قَبْلَ ابْتِدَائِهَا مُحِيطاً بِحُدُودِهَا وَ انْتِهَائِهَا عَارِفاً بِقَرَائِنِهَا وَ أَحْنَائِهَا...» به علم اجمالی و تفصیلی خداوند اشاره می‌کند. همچنین قضای الهی را در جلوۀ قدرها تعریف کرده و نحوۀ افاضۀ وجود را به عین‌الفقر آشکار می‌کند.

علم اجمالی حق‌تعالی همان علم ذاتی اوست؛ یعنی خدا در ذاتش حقیقتی واحد عین زیبایی و علم و کمال است. اما این ذات ظهور کرده و علم اجمالی به تفصیل درآمده؛ یعنی موجودات قبل از تعیّن گرفتن در ذات خدا بودند؛ اما با ظهور او از عالم ابداء و عقل به عالم انشاء و نفوس و ملکوت و افلاک می‌رسند و در عالم طبیعت، عناصرِ متضاد با هم ترکیب شده و ابزار و جسد را می‌سازند.

علم اجمالی مانند این است که خورشید قبل از اینکه طلوع کند، گرما و نور را برای ذات خودش دارد؛ اما نحوۀ بودن خورشید طلوع است؛ یعنی ذات او مساوی با طلوع و ظهور است. با این طلوع، مراتب نور ظاهر می‌شوند. تمام مراتب نور خورشید مثل هم نیستند؛ یعنی نوری که در حیاط و آسمان و پنجره است با هم متفاوت‌اند. خورشید وقتی طلوع می‌کند نور و حرارتش در شعاع‌ها تعیّن می‌گیرد و این همان مثال تعیّن علم اجمالی در علم تفصیلی خداوند است.

در واقع می‌‌توان گفت ما دو وجه داریم؛ یک وجه روبه قضای الهی و وجود که وصل به حق‌تعالی است و حقیقت عین‌الفقری ماست. وجه دیگر روبه قدرها و مربوط به جعل ماهیت و تعیّن و حد وجود است. البته خودِ وجود هرگز محدود نمی‌شود و قالب و ماهیت ندارد، مثل خورشید که محدود نشده؛ اما در ظهورش نوری که از شیشه به ما می‌رسد حد و ماهیت و قالب دارد. یعنی گرما و نور در شیشه امانتی است که فقط خورشید را نشان دهد. نمی‌توانیم بگوییم شیشه نور و حرارت دارد، چراکه هنگام غروب سرد و تاریک می‌شود. سهم ماهیت از وجود هم در عین‌الفقری آن است؛ از خودش هیچی ندارد و وجود برایش، امانت است.

قدر و اندازه و حد همۀ مخلوقات هم نسبت به فقرشان فرق می‌کند. حدی که انسان مخصوص به خود دارد با نبات و حیوان متفاوت است. هرگز هم نمی‌توانیم از عین‌الفقری ذاتی خود دربیاییم؛ چون اگر از اتصال به حق جدا شویم، هیچ‌ایم. پس وجود به ما حد، تشخص، تعیّن و ماهیتی اختصاصی داده که مالک آن وجود، خداست و هیچ‌چیز مال ما نیست؛ این همان اتصال عین‌الفقری ما با خداست. اگر این اتصال را حفظ کنیم، می‌فهمیم خدا همیشه هست و ما نیز همیشه هستیم، پس نشاط داریم و افسرده نمی‌شویم. از طرفی می‌فهمیم در نظام بی‌نهایت حکیمانه‌ای زندگی می‌کنیم که هیچ بن‌بستی در آن وجود ندارد؛ پس جای خودمان را به‌لحاظ وجود پیدا کرده و از دست‌وپا زدن‌های بیهوده دست برمی‌داریم و به آرامش وجودی می‌رسیم. این نظام احسنی است که در عین وجود و تنزیه و وحدت، ماهیت و تشبیه و کثرت هم دارد.

عبارت «وَ أَنْتَ الَّذِي جَعَلْتَ لِكُلِّ مَخْلُوقٍ فِي نِعَمِكَ سَهْماً»؛ یعنی خداوند با رحمت و محبتش، سهم، تعیّن، تشخص و خصوصیات خاص هر موجودی را داده است. همۀ موجودات ذاتاً کرامت الهی دارند و به اصل وجود وصل‌اند؛ یعنی به حق آویزان‌ و فقیر هستند. سهم و حصۀ وجودشان هم با رحمت الهی مشخص شده است. در حقیقت درجات مختلف موجودات از رتبۀ عقل تا ماده، همان ظهور حق و تجلی اسماء الهی هستند؛ اما هر کدام خصوصیات خاص خودشان را دارند و در جهتی که اسم رب الهی هدایتشان می‌کند حرکت می‌کنند[1]؛ یعنی هر موجود، مظهری از اسماء الهی است و آدرسی خاص به‌طرف خدا دارد.

صفات، ظهور وجود و اسماء الهی، ظهور ربوبیت حق هستند. آدرس انسان، کامل‌ترین تجلی ربوبیت و الوهیت است، چراکه ما انسان‌ها عصارۀ تمام مراتب خلقت هستیم؛ برای همین فقیرترینی هستیم که به غنی وصل است. ما خصوصیات جامع تمام موجودات را داریم؛ یعنی رشد و نمو نبات، شهوت و غضب و خیال حیوانی، و توهم و جزئی‌نگری شیطانی و اجنه‌ای، اما وجه امتیازمان از آن‌ها عقل و قلب است.

نفس انسان جوهر شریفی است که برای رسیدن به عقل و عاقل شدن باید در قالب عالم دنیا قرار بگیرد. البته عاقل شدن هم به این معنا نیست که انسان از همه‌چیز دست بردارد، نه بخورد و رشد کند، نه شهوت و غضب داشته باشد؛ بلکه عاقل باید به تمام مراتب وجودی‌اش جهت عقلانی بدهد؛ یعنی ما به‌عنوان خلیفۀ الهی در رتبۀ خودمان باید سهم همۀ هستی را بدهیم. اگر هم نتوانیم وجه خدایی و اسماء خدا را ظهور بدهیم، به کمال نمی‌رسیم و شخصیت خودمان را گم می‌کنیم.

در حقیقت، رحمت الهی همان افاضۀ وجود به اسماء ربوبی است و سهم و تشخص و تعیّن هر موجودی با رحمت تعیین شده است. جانشین خدا هم باید سهم هر رتبۀ وجودی خودش را به‌لحاظ قلۀ وجود خودش بدهد. نظام احسن خدا، انسان کامل است. خلیفۀ الهی افراط و تفریط ندارد و سهم وجودی مراتب نبات و حیوان و... را می‌دهد. کمال ما نیز در این است که سهم هر رتبۀ وجود خود را بدهیم.

همۀ موجودات از سنگ‌ها گرفته تا نبات و حیوانات تعیّن و تشخص ثابتی دارند؛ چون سهم و خاصیت خودشان را نشان می‌دهند ولی انسان می‌تواند سهم هستی خودش را بالاوپایین کند. اگر انسان حصۀ وجود خودش را در نظام هستی پیدا کند، هم مراتبش را نفی ‌نمی‌کند، هم دست‌و‌پا نمی‌زند و بی‌دلیل منفعل نمی‌شود[2]. از دیگران هم توقع همکاری ندارد و هستی مشاعی یعنی جماد و نبات و حیوان از دست او در امان هستند.

پس انسانی که جامع تمام مراتب هستی است نمی‌تواند هیچ‌ مرتبه‌ای را نفی کند. نفی کردن همان به افراط و تفریط رسیدن و تنزیه و تشبییه را سر جای خود پیدا نکردن است. گاهی خودمان را این‌قدر عاقل می‌دانیم که اصلاً عقل جزئی‌مان را کنار می‌گذاریم و باری به هر حال زندگی می‌کنیم و دچار بیماری و بدبختی می‌شویم؛ بعد هم می‌گوییم این‌ها امتحانات الهی است. سهم تدبیر الهی، صبر و حقوق دیگران را هم پیدا نمی‌کنیم و فکر می‌کنیم همیشه باید یک‌طور برخورد کنیم. توجیهمان هم این است که ولیّ از من این‌طور می‌خواهد؛ درحالی‌که این تصوری است که ما خودمان در شأن خود گرفته‌ایم، نه آن چیزی که خدا در شأن خودش می‌خواهد ظهور کند.

ما همراه تمام مخلوقات یک سهم عین‌الفقری داریم که عین اتصال و آویزانی به حق‌تعالی است. سهمی از وجود هم در خصوصیاتی پیدا کردیم که ماهیت انسانی دارد و شامل خصوصیات تمام موجودات است. وقتی تعیّن، تشخص و سهم تمام مراتب هستی را خواستیم؛ یعنی همۀ این‌ها برای ما شدند[3]، پس ما باید عین خود خدا که سهم این‌ها را داده، سهم همۀ مراتب وجودمان را براساس تدبیر الهی و عقل بدهیم و حقوق همه را رعایت کنیم. ما حتی حق نداریم با غرور پایمان را روی زمین بگذاریم و با خشونت راه برویم. البته به این نکته نیز باید توجه کنیم که اگر چیزی را دوست داریم به‌خاطر عشقی است که از خدا گرفته‌ایم و اگر نسبت به چیزی وظیفه داریم، به‌خاطر وظیفه‌ای است که نسبت به خدا داریم.

فراز «وَ أَنْتَ الَّذِي عَفْوُهُ أَعْلَى مِنْ عِقَابِهِ»، عفو خدا را بالاتر از عقابش معرفی می‌کند، همان‌طور که رحمت الهی بر غضبش سبقت دارد. «عفو» به معنای محو و پاک کردن است و «عقاب» یعنی دنبال و تعقیب کردن مجرم در چهارچوب عدل الهی. به این معنا که کیفر عادلانۀ خدا متناسب با جُرم مجرم است، نه صرفاً براساس انتقام الهی؛ بلکه عفو او بالاتر از عقاب و عذاب اوست. خداوند «يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ»[4] است و از بسیاری از نواقص ما می‌گذرد و خیلی از جرم‌ها را نادیده گرفته و دنبال نمی‌کند؛ چراکه عفو او ذاتی است و برتر و وسیع‌تر از عقاب عادلانۀ اوست.

واژۀ عفو در قرآن، با اسم قدرت الهی همراه است[5]؛ یعنی عفو خدا از قدرت کامل او ناشی می‌شود. او بر انتقام گرفتن نیز قادر است؛ اما عفوش بالاتر است. در واقع، اسماء جمالی خدا ازجمله رحمت، عفو و لطف بر اسماء جلالی او یعنی قهر، عقاب و غضب احاطه دارند؛ چراکه آن‌ها اسماء ذاتی حق‌تعالی هستند و ذات به صفات احاطه دارد. پس رجا و امید به حق‌تعالی بالاتر از ترس و خوف از خداست و کسی که می‌گوید: «خدا من را نمی‌بخشد»، هرگز خدا را نشناخته است.

صفات، ظهور ذات و اسماء ظهور صفات هستند؛ یعنی ما به‌عنوان اسماء[6]، آینۀ صفات حق هستیم و صفات هم آینۀ ذات. اسماء، خدا را در آینۀ خودشان دیدند و از او تقاضای تعیّن و تشخص و سهم وجودی خاص خود را کردند. انسان هم تمام مراتب وجود و اسماء را طلب کرد و خدا هم به او داد؛ یعنی هر اسمی برای او اسم اعظم است که به عین ثابت محمدی(صلی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم) وصل است.

در واقع، خداوند ذاتش را به ما نداده و ما امکان هستیم؛ یعنی ممکن است اسماء الهی را در جهت خواست الهی به کار بگیریم یا نگیریم. به‌عبارتی، اسماء امکان ظهور و عدم ظهور دارند و ربوبیت الهی هم برای هر اسمی متناسب با سهم آن تعیّن می‌دهد. مثلاً در اعضای بدنمان که ابزارند، دست و پا مظهر قدرت و اسم قادر هستند، ممکن است آن‌ها را در جهت طاعت استفاده کنیم یا در مسیر گناه قرار دهیم.

خلاصه آنکه در جمع‌بندی سه فراز بالا می‌توانیم بگوییم:

رحمت و علم خداوند فراگیر است؛ هم وجود می‌دهد، هم خاصیت را به‌عنوان سهم جعل می‌کند. در واقع، رحمت او برای هر مخلوقی، سهمی در نعمت قرار داده است. ذاتش هم به هیچ موجودی تعلق نمی‌گیرد؛ اما همیشه با صفت ذاتی در این رحمت فراگیر و سهم نعمت حضور دارد. اگر بنده سهمش را هم در تعیّن و تشخص خود خراب کند، ذاتی خدا ایجاب می‌کند که عفو و اصلاحش کند و آنجا که مستحق عقاب است، چشم‌پوشی ‌کند. عفوی که حتی اثراتش باقی نمی‌ماند و چنان جبران می‌کند که تمایل به همان جُرم از وجودش پاک می‌شود؛ طوری که کاملاً جایش را با زیبایی‌ پر می‌کند و حتی شرم و خجالتی هم باقی نمی‌گذارد. مثل اینکه بعد از جراحی، نفس ما چنان بدن را ترمیم کرده باشد که جای زخم را پیدا نکنیم و حتی فراموشش کنیم. اینجاست که عشق خدا در وجود شعله‌ورتر شده و به انسان نشاط و امید و حرکت و قدرت می‌دهد.

 


[1]. سورۀ طه، آیۀ 50: «رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَىٰ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَىٰ»؛ گفت: پروردگار ما کسی است که به هر موجودی، آفرینش [ویژه] او را عطا کرده، سپس هدایت نمود.

[2]. نفس قوای مُدرکه (فعاله) و محرکه (منفعله) دارد. چنین نیست که انسان در شهوت و غضب منفعل نشود؛ بلکه باید در هر انفعالی، جهت عقلانی بگیرد و خواست و رضایت حق را ظهور دهد.

[3]. الجواهر السنیة فی الأحادیث القدسیة (کلیات حدیث قدسی)، ص 701: «عَبدي خَلَقتُ الأشياء لِأجلِكَ و خلقتُك لِأجلي‏»؛ بندۀ من، اشیاء را برای تو و تو را برای خودم خلق کردم.

[4]. سورۀ شوری، آیۀ 30: «وَمَا أَصَابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَيَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ»؛ و هر آسیبی به شما رسد به‌سبب اعمالی است که مرتکب شده‌اید، و از بسیاری [از همان اعمال هم] درمی‌گذرد.

[5]. سورۀ نساء، آیۀ 149: «إِنْ تُبْدُوا خَيْرًا أَوْ تُخْفُوهُ أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوءٍ فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ عَفُوًّا قَدِيرًا»؛ اگر کار خیری را آشکار کنید، یا آن راپنهان دارید، یا از بدیِ [دیگران] گذشت کنید؛ یقیناً خدا [با قدرت داشتن بر انتقام] همواره گذشت‌کننده و تواناست.

[6]. عالم اسماء که از صفات پایین‌تر است عالم ملکوت است و رابطۀ ما با خدا نیز تا ملکوت است.



نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده است

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفر باشید و نظر خود را ثبت کنید.